محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

692

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

درمى زيان شود تاوان من باز دهم . و بدين همه ايّام او از عدلش پادشاهيها آرميده بود ، و هر كجا خوارجى را يافتى بكشتى . يك سال هفت هزار مرد خوارج به يك جاى بكشت . و زياد را آرزو بود كه اميرى مكّه و مدينه او را بود . و زياد اندر اين سال پنجاه و سه معاويه را رسول كرد و گفت : يا امير المؤمنين ، اين همه پادشاهيها به دست چپ همى دارم و دست راستم فارغ است ، اگر بيند مكّه و مدينه مرا دهد تا دست من تهى نباشد كه مرا آرزو است . معاويه عهد مكّه و مدينه بنوشت و به دست رسول او به دو فرستاد . و شش ماه او را خطبه كردند . و زياد به كوفه بمرد به ماه رمضان به سال پنجاه و سه . و چون زياد بمرد ، معاويه كوفه و بصره و خراسان عبيد الله پسرش را داد ، و عبيد الله بن زياد به شام شد . و مكّه سعيد بن العاص را داد ، و مدينه مروان بن الحكم را . و عبيد الله از شام برفت ، و معاويه بفرمود كه به خراسان شو . پس عبيد الله [ 281 b ] سپاه عراق گرد آورد و از آنجا به لب جيحون شد و از جيحون بگذشت و سمرقند را به حرب بگشاد و ملك آنجا هزيمت كرد ، و از تركستان بسيار بكشت . و گروهى گويند كه به بخارا آمد و بسيار غنايم و اسيران آورد و با خواسته به بصره برد . گروهى گويند كه معاويه عبيد الله را كوفه و عراق و خراسان داد بى بصره ، و بصره عبد الله بن عمرو بن غيلان را داد . و چون عبيد الله بن زياد به خراسان غزو كرد آنگاه بصره او را داد . و اندر سال پنجاه و شش معاويه خلق را بفرمود به دمشق تا با يزيد بيعت كردند . و به هر شهرى نامه كرد به بيعت يزيد . و خراسان از عبيد الله باز استد از پس بيعت يزيد ، و سعيد بن عثمان را داد . و پيش از آنكه زياد بخواست مردن ، تدبير آن كرد كه يزيد را از مردمان بيعت خواهد . پس زياد را نامه كرد و مشورت خواست . و يزيد سخت مولع بود به شكار و به لهو . زياد نامه كرد و گفت : يزيد شايسته است مر خليفتى را و ليكن شتاب مكن تا لختى سال برآيد و بزرگتر شود و كار خويش را غمخواره تر شود . معاويه گفت : راست مىگويى . پس يزيد بشنيد ، كس فرستاد و گفت : چرا گفتى اكنون نبايد كردن . زياد جواب كرد از پنهان معاويه يزيد را و گفت